خرید بک لینک
بسم الله الرحمن الرحیمپیاز را نگینی خرد کردم و با کمی روغن و زردچوبه تفت دادم. تکه گوشت ها را هم اضافه کردم درب قابلمه را گذاشتم و در یک قدمی گاز روی تخت نشستم و خوب به اطراف نگاه کردم.بیش از ده روز است که در اینجا؛یک اتاق نه متری از یک هتل بزرگ!همسایه ی امام رضا شده ایم.اتاقی که نه کمدی دارد و نه لباس های رنگی که در آن آویزانشان کنیم. همان یک دست که با خودمان همراه کردیم را میشوریم و دوباره میپوشیم.اتاقی که جنس ملحفه ی روی تختش نه مانند مخمل لطیف است نه مثل ساتن دلربا و نه حتی گلدوزی شده.یک پارچه نخیِ سفید ساده!که کارش را خوب بلد است و هر شب حدیث پیامبر ص را به یادمان می اندازد که خواب برادر مرگ است.چشم میچرخانم به گوشه ی اتاق،به چمدانی که برنج و سیبزمینی،شکلات وعسل،لباس و شامپو همه را در خود جای داده،مشابه همان کاری که آن حجم از قفسه های کمد خانه ام برایم می کرد،بگذریم که کمد خانه با آنهمه فراخی همیشه برایم کم بود و این چمدان هنوز نصفش خالی!تنها داراییِ مان در اینجا چهار تا استکان قدیمی است و یک سینی پلاستیکی.اینجا نه خبری از کریستال چک هست نه چینی فرانسه نه حتی سیلور ترکیه.اما پر هست از دلخوشی، شادی و حال خوش معنوی.انگار در همسایگیِ امام رؤوف ما هم نسبت به هم مهربانتر شده ایم.در همین اتاق نه متری میخندیم،بازی میکنیم،دور هم غذا میخوریم،باهم تمیزکاری میکنیم و شبها قصه ی مهربانی ضامن آهو را تعریف.بیشتر از اینکه حواسمان به کوچکی اتاق باشد به کوچک نبودن خودمان است!که یک وقت خُلقمان در محضر و همسایگی امام نگیرد و اتاق نه متری اخلاقمان را هم چند متری نکند.دیشب که بی خوابی،تنگی جا،شیطنت بچه ها داشت اذیتم میکرد و نزدیک بود اخلاقم دور از شان همسایه ی امام بودن بشود،نفس عمیقی کشیدم،ل

برچسب: نویسنده: مهران قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:44

بسم الله الرحمن الرحیمبچه ها را پیش احمدرضا گذاشتم و خودم تنها به دیدن پروین خانم از بستگانِ همسر رفتم.وارد منزلشان شدم.کنار حاج آقا نشسته بودند.به گرمی احوالپرسی کردم دست دادم و به آغوش گرفتمش.خیلی سرد جوابم را داد:خوبید شما؟ خوش گذشت؟ بفرمایید بشینید.نشستم کنارش و مشغول صحبت شدیم.بیشتر من حرف میزدم و او سر تکان میداد.برایش از شمال گفتم از آب و هوایش از بچه داری...او هم گوش شده بود و گاهی زورکی سری تکان میداد.حاج اقا هم آنطرف درحالیکه تسبیح میچرخاند مشغول کار خودش بود.تلفن همراهم زنگ خورد.همینطور که با گوشی صحبت میکردم متوجه شدم که حاج آقا دارد به پروین خانم اشاره میکند که بلند شو و چایی بیاور زن، چرا تا حالا نیاوردی؟! چند دقیقه بعد... پروین خانم وارد سالن شد در حالیکه یک چای بیرنگ در دست راستش بود و در دست چپش دو عدد خرمای بدون پیشدستی.خرماها را داخل نعلبکیِ چای گذاشت و ایستاده به دستم داد،خواست روبرويم بنشیند که دیگر حاج آقا نتوانست خودش را کنترل کند با تَشَر به همسرش گفت این چه وضع چای آوردنه!! پس قندانت کو؟! آخر این حرکت از پروین خانم که بسیار اهل تعارفات است بعید بود.نه خبری از سینیِ آیینه ای اش بود، نه ظرفی که لاقل خرما داخل آن باشد.سرم را پایین انداختم تا پروین خانم خجالت نکشد و برای اینکه اینبار برای آوردن قند به زحمت نیفتد،گفتم نیازی نیست. همین خیلی عالیه و سریع چای را که از قضا بسیار سرد! هم بود سر کشیدم و همزمان با دستم به پروین خانم اشاره کردم که بنشیند.مهمانی دلچسبی نشد.دلم میخواست سریعتر از آن خانه بروم بیرون.کمی تعلل کردم.اینبار بخاطر حاج آقا، که یوقت پیش خودش خیالات نکند من از کرده ی زنش ناراحت شده ام و شرمنده شود و بعد رفتنِ من قیل و قال راه بیندازد....موقع

برچسب: نویسنده: مهران قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:44

بسم الله الرحمن الرحیماز روزی که رسیدیم شب ها وقت خواب، محمد کوچولو اذیت میکنه. بهونه میگیره و تا صبح حداقل ده بار با گریه از جاش بلند میشه.منم دل به دلش میدادم؛ تا دیشب که بخاطر کمبود خواب دچار سردرد شدم.همسری خواب بود. منم بچه ها رو خوابوندم. اومدم خودم بخوابم محمد دوباره بهونه گرفت و بیدار شد.حدودا نیم ساعت گذاشتمش روپام که خوابش برد،تا از جام بلند شدم دوباره گریه کرد. منم از شدت سردرد غر زدم و با ناراحتی گذاشتمش رو زمین و گفتم بخواب دیگه!من سرم داره میترکه!چرا نمیذاری بخوابم!؟با همین جمله همسر از خواب بیدار شد!! و این دقیقا چیزی بود که من میخواستم!!! بیدار شه و وضع منو ببینه!! طفلک احمدرضا دلش سوخت رفت محمد رو خوابوند. منم اومدم سرجام دراز بکشم، مگه تونستم بخوابم!عذاب وجدان داشت دیوونه م میکرد. اینکه چرا صبر نکردم!؟چرا غر زدم!؟ چرا با غر زدنم عمداً احمدرضا رو بیدار کردم!؟ چرا خواب و آرامش احمدرضا رو بخاطر راحتی خودم به هم زدم!؟ چرا اشک محمد رو درآوردم؟ چرا مأمنِ مهربونی نشدم برا محمد؟ ...یعنی نمیشد کمی بیشتر پیشش بمونم؟یعنی نمیشد خواب احمدرضا رو به هم نزنم؟نمیشد با خوشحالی بیشتری صبوری میکردم!!؟چرا خودپسندی کردم؟ چرا راحت طلبی کردم؟پس کی میخوام بفهمم گیر من تو همین ریزه کاریاست.تو همین جاهایی که صبرم تموم شده و قراره اون اتفاق قشنگه یعنی بزرگ شدن ظرف وجودی برام بیفته و خودم مانع میشم. چرا من این لحظه ها رو از دست میدم؟ چرا من حواسم نیست که این اتفاق یعنی تموم شدن صبرم برام خوبه نه بد؟ چرا خرابش کردم؟ چرا از دستش دادم ؟ چرا در لحظه درست عمل نکردم!!؟ چرا نقطه ی عطفم رو بجا نشناختم؟! و هی این حدیث رو با خودم تکرار میکردم که مؤمن کسی هست که دیگران از دستش در آسایش باشند و

برچسب: نویسنده: مهران قنبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:44

وقتی مجرد بودم زندگی قشنگ و بدون دغدغه ای داشتم.خودمو آدم خوبی میدونستم و بهشت رو بر خودم واجب.بیشتر از سنم سواد داشتم و خودمو عقل کل میدونستم و برای آدمای باسواد ارزش خیلی زیادی قائل بودم.از آدمای خیلی مذهبی بدم میومد و میانه رو هارو بشدت دوست داشتم.اما 1 سال بعد ازدواجم همه چیز زندگیم عوض شد.همه چیز....همسرم شاید یک سوم ملاکهایی رو که من دنبالش بودم رو هم نداشت.در تمام طول دوره آشناییمون با اینکه میخواستم ازش فرارکنم و بهش بگم "نه" اما....اون ایقدر درون مایه اصولی و عقلانی صحیحی داشت که عقل کل من رو شکست داد و عقل و دل رو با هم تسخیر کرد و من بعد گذشت یکسال علت شکستم رو فهمیدم !!و الآن با تمام وجودم دوستش دارم.بدون ذره ای!اغراق هر روز بیشتر از دیروز.--------------------------------اینجا یک محیط کاملا زنانه است.نوشته هاش هم تماما دلنوشته است.شرعا به هیچ عنوان راضی نیستم که این صفحه توسط آقایون خونده بشه کپی بشه یا پخش بشه.-------------------------------hamsarimito@chmail.ir

برچسب: نویسنده: مهران قنبری‌پور تاريخ: جمعه 1 ارديبهشت 1402 ساعت: 1:15

صفحه بندی